نوشته های علی رسولی

اینجا نوشتن و فکر کردن را می آموزم

نوشته های علی رسولی

اینجا نوشتن و فکر کردن را می آموزم

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

پیش نوشت:

محمدرضا شعبانعلی نوشته های مختلفی تحت عنوان قوانین زندگی من، قوانین کسب و کار من، قوانین یادگیری من، دارد. ماه ها پیش که این نوشته ها را خواندم، با خودم فکر می کردم که چرا من قانون و قاعده خاصی در بخش های مختلف زندگیم ندارم و همیشه هر طور که پیش آمده و شرایط فردی و محیطی ایجاب کرده رفتار کرده ام. این موضوع مدت ها در گوشه ذهنم بود و مصداق های متعددی برای آن پیدا کردم، تا اینکه با مطالعه متن زیر در سایت بهترین پاسخ تصمیم گرفتم درباره آن بنویسم.

" انسل آدامز عکاس آمریکایی که بعضی او را در حد اسطوره عکاسی می‌دانند، عمده‌ی شهرت خود را از عکاسی مناظر مختلف آمریکا (خصوصاً غرب آمریکا) کسب کرده است. او در سال 1902 به دنیا آمده و در سال 1984 فوت شده است.

از جمله مواضع معروف انسل آدامز این است که باید به طبیعت احترام گذاشت و دلیل ندارد برای جذاب کردن عکس‌های ضعیف خود، به دستکاری عکس‌ها بپردازیم."

من همیشه با خودم فکر می کردم که بالاخره هر عکسی که می گیریم بخش های نامطلوبی دارد و هیچ اشکالی ندارد که با کمی ویرایش، عکس را کامل تر کنیم و اصلا حالا که همه مردم عکسهایشان را ویرایش می کنند، کسی که از ابزارهای ویرایش عکس استفاده نکند، به خودش جفا کرده است و نمی تواند با دیگران رقابت کند. اما با مطالعه متن فوق متوجه شدم که انسل آدامز نگرش خاص خودش را دارد و بر طبق آن قانونی برای خودش وضع کرده است که به دستکاری عکس ها نپردازد و اتفاقا نه تنها از قافله عکاسان عقب نمانده است و بلکه بعنوان یکی از اسطوره های عکاسی شناخته می شود.

اصل مطلب:

چرا قوانین شخصی در زندگی می توانند مفید باشند؟ قوانین شخصی به زندگی ما جهت می دهند. یعنوان مثال به مسیر حرکت دو ذره قرمز و آبی در شکل زیر نگاه کنید. ذره آبی هیچ قاعده و قانون خاصی را رعایت نمی کند و صرفا به رویدادهای محیطی واکنش نشان می دهد که باعث شده است در محیط سرگردان شود (مثل حرکت براونی یک ذره گرد در هوا). اما ذره قرمز ظاهرا قواعد خاصی برای خودش وضع کرده است (هیچگاه به سمت پایین و چپ نچرخد) که باعث می شود مسیر حرکتش جهت دار باشد.


اگر ذره آبی به نقطه مطلوب و موردنظرش نرسد و شکست بخورد، نمی داند که چرا چنین شده؟ در چه چیزی باید تجدید نظر کند؟ چه چیزی را باید تغییر دهد؟ و حتی اگر به نقطه موردنظرش برسد و موفق شود، نمی داند که علت اصلی این موفقیت چه بوده و چگونه این موفقیت خودش را تکرار کند.

اما ذره قرمز اگر قوانین نادرستی را اتخاذ کرده باشد، زودتر به دیوار برخورد می کند و شکست می خورد. بعد از آن هم می داند که چه چیزی را باید تغییر دهد و می تواند در قوانین شخصی و جهت گیری اش تجدید نظر کند. و اگر موفق شود می داند به احتمال زیاد قوانین شخصی اش علت این موفقیت بوده اند.

بعنوان مثال دیگر در زمینه امور مالی زندگی ، دو فرد زیر را در نظر بگیرید:

فرد اول، هیچ قاعده و قانون خاصی ندارد. هر وقت که پول داشته باشد خرج می کند و هر وقت نداشته باشد قرض می کند! ممکن است چند ماه در اثر پاداش و هدیه موجودی حسابش افزایش یابد و ممکن است یک روز بخواهد ماشین بخرد و همه حسابش را خالی یا حتی منفی کند. اگر نمودار موجودی حساب این فرد را رسم کنیم، با خطوطی که دائم بالا و پایین می جهند مواجه خواهیم شد.

فرد دوم، قاعده ساده ای برای خودش در نظر گرفته است، اینکه بلافاصله بعد از دریافت حقوق ماهانه اش، ده درصد آن را در یک حساب پس انداز کند و هیچ گاه آن را خرج نکند. موجودی حساب این فرد از حالت نامنظم و تصادفی خارج شده و سیر صعودی به خودش میگیرد. (البته بهتر است که این ده درصد را صرف سرمایه گذاری کند، مثلا سرمایه گذاری در رشد و توسعه فردی خودش)

این قواعد و قوانین می توانند مثال ها و مصداق های متعددی داشته باشند. که من سعی می کنم بعضی از آن ها را بیان کنم:

مثال 1: فردی که تصمیم می گیرد به کسی تعهدی ندهد مگر آنکه کاملا به آن وفادار باشد یا ساده تر، به همه تعهدات زمانی خود پایبند باشد و بیهوده وعده وعید ندهد. یا حتی ساده تر، برای هیچ یک از قرارهایش دیر نکند.

مثال 2: محمدرضا با خودش قرار می گذارد که هر روز بنویسد و هیچ روزی را بدون نوشتن به سر نرساند. یا با خودش قرار می گذارد که هر روز حداقل 50 صفحه کتاب بخواند.

مثال 3: second-order-rule می تواند مثال دیگر برای قواعد شخصی باشد. وقتیکه تصمیم میگیرم همیشه موقع سوار شدن به ماشین کمربند ایمنی را ببندم، مستقل از اینکه مسیرم نزدیک باشد یا حتی بخواهم ماشین را حرکت دهم.

مثال4: معمولا افراد با تجربه در بورس و خرید و فروش سهام شرکت ها، به تازه کارها توصیه می کنند که بجای خرید و فروش احساسی یا پیروی رندم از قواعد مختلف، حتما یک استراتژی معاملاتی خاص خودشان داشته باشند و بمدت طولانی به آن وفادار بمانند.


من فکر می کنم یکی از چیزهایی که می تواند ما را از دیگران متمایز کند و مسیرمان را از مسیر متوسط ها و متعادل ها جدا کند، وضع کردن قواعد و قوانین شخصی و پایبندی به آن هاست.


پینوشت: دوست خوبم، امین آرامش هم در مطلبی تحت عنوان "لذت قانون بی چون و چرا" درباره این موضوع نوشته است.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۰
علی رسولی

 جایگاه و اهمیت تصمیم گیری در زندگی غیرقابل انکار است. بسیار شنیده ایم که موفقیت یا شکست، حاصل تصمیم ها و انتخاب های ماست. موقعیت فعلی ما، خوب یا بد، نتیجه ی تصمیم هایی است که در گذشته گرفته ایم. 

همین الان که در حال خواندن این نوشته ها هستیم، تصمیم گرفته ایم یا انتخاب کرده ایم که از بین کارهای مختلف مثل چای خوردن، صحبت با دوستان، قدم زدن، هیچ کاری نکردن و تلویزیون دیدن، این متن را بخوانیم.

ما هر لحظه در حال تصمیم گیری و انتخاب هستیم، اما مشکل اینجاست که بسیاری از این تصمیم ها بصورت ناخودآگاه انجام می شوند. ما معمولا بدون بررسی آگاهانه گزینه های مختلف، صرفا گزینه پیش فرض (default) را انتخاب می کنیم. گزینه های پیش فرض لزوما همسو با اهداف و خواسته های ما نیستند و ممکن است حاصل آموخته ها و القائات خانواده، دانشگاه یا جامعه باشند یا گزینه هایی که ریسک کمتری دارند و امنیت ذهنی ما را به هم نمی زنند. بعضی از اوقات گزینه های پیش فرض، صرفا گزینه هایی هستند که به نظرمان ساده و آسان هستند، گزینه هایی که قبلا یک بار آنها را انتخاب و امتحان کرده ایم و حالا برایمان آشنا و کم ریسک بنظر می رسند.

یک راه موثر برای رهایی از دام گزینه های پیش فرض و افزایش کیفیت تصمیم ها و انتخاب هایمان، دانش آلترناتیوها است. دانش آلترناتیوها یعنی در هر موقعیتی، آلترناتیوها و گزینه های مختلف را شناسایی کنیم و در تصمیم گیری خودمان در نظر بگیریم. شاید بتوانیم دانش آلترناتیوها را هم معنی با "تفکر واگرا" یا "تفکر خلاقانه" در نظر بگیرم.

من اولین بار اصطلاح "دانش آلترناتیوها" را از محمدرضا در فایل صوتی حرفه ای گری شنیدم. محمدرضا در این فایل صوتی مثالهای متعددی برای دانش آلترناتیوها بیان می کند از جمله اینکه اگر از یک ابزار و نرم افزار خاصی در حرفه مان استفاده می کنیم، کمی جستجو کنیم و ببینیم که چه ابزارهای جایگزین دیگری برای آن وجود دارد؟

دانش آلترناتیوها آنقدر مصداق ها و کاربردهای متعددی در زندگیمان دارد که می توانیم آن را بعنوان یک نگرش و مدل ذهنی در نظر بگیریم. چند نمونه از مصداق هایی که به ذهن من می رسد:
+ برای این مساله چه راه حل های جایگزین دیگری می توان بیان کرد؟
+ چه راه های دیگری برای پاسخگویی به این نیاز وجود دارد؟
+ از چه مسیر دیگری می توانم به مقصد موردنظرم برسم؟
+ چه راه های دیگری برای انتقال پیام موردنظرم وجود دارد؟
+ مشتریان من، چه آلترناتیوهای دیگری بجای خرید محصول یا خدمات من دارند؟
+ الان بجای انجام این کار، چه کارهای دیگری می توانم انجام دهم؟ (برای بازنگری در عادت های روتین)
+ این موضوع را به چه شیوه های دیگری می توانم بیان کنم؟ (در تمرین فن بیان)

+ بجای استفاده از این کلمه، چه کلمات دیگری می توانم بکار ببرم؟ (در تمرین تسلط کلامی)

اخیرا محمدرضا در وبلاگش مصداق دیگری برای این نحوه نگرش بیان کرده که برای من بسیار الهام بخش و مفید بود و انگیزه نوشتن این پست شد. محمدرضا در بخشی از نوشته خودش با عنوان "به جای کتاب خواندن چه کار دیگری انجام می دهید" می گوید:

"من یک روش ساده و اثربخش دارم که وقتی مطمئن نیستم طرف مقابلم را به درستی فهمیده‌ام، از آن استفاده می‌کنم.

از طرف مقابل در مورد رفتارها و انتخاب‌های جایگزین می‌پرسم.

مثلاً کسی می‌گوید من عاشق تئاتر رفتن هستم.

اگر نتوانم بفهمم که تئاتر رفتن برای او چه معنایی دارد، می‌پرسم: اگر شرایظی پیش بیاید که نتوانی تئاتر بروی، جای خالی آن را با چه چیزی پر می‌کنی؟

تا کنون جواب‌های بسیار متفاوتی شنیده‌ام. از جمله اینکه:

  • برخی گفته‌اند با دوستان‌شان وقت می‌گذرانند.
  • برخی گفته‌اند نمایشنامه می‌خوانند.
  • عده‌ای گفته‌اند به سینما می‌روند.
  • عده‌ای دیگر، خلوت کردن باخود را مطرح کرده‌اند.
  • دوستی هم گوش دادن به موسیقی را تنها چیزی می‌دانست که می‌تواند جای خالی تئاتر را پر کند.

بسته به اینکه طرف مقابل کدام جایگزین را مطرح کند، می‌توانیم مفهوم تئاتر را در ذهن و زبان او بهتر بفهمیم."

من در تئوری و در فکرم کتاب خواندن را راهی برای یادگیری، تغییر و هم کلامی با بزرگان می دانم. اما در عمل، اگر انرژی و حوصله کتاب خواندن نداشته باشم، فیلم دیدن را جایگزین آن می کنم. در واقع این رفتار جایگزین نشانه ای است که من برخلاف تئوری های مورد حمایتم، در عمل کتاب خواندن را بعنوان یک تفریح و گذران وقت می بینم.

یک میکرواکشن و تمرین مفید برای دیدن آلترناتیوها اینست که عامدانه در تمام انتخاب های بدیهی، پیش فرض ها و عادت هایمان فکر کنیم و سعی کنیم آلترناتیوهای مختلفی برایشان بیان کنیم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۵
علی رسولی

تقریبا تمامی آنچه که تا کنون آموخته ایم و تجربه کرده ایم و همه تخصص و اطلاعات و دانشی که کسب کرده ایم در مغزمان انباشته شده است، تا زمانی که تصمیم می گیریم در قالب گفتگو با دیگران، نوشتن یا انجام کاری اطلاعات خود را به محیط اطرافمان منتقل کنیم و بر محیط اطرافمان تاثیر بگذاریم.

ما معمولا روی بهبود و رشد قدرت تفکر و تحلیل و افزایش دانش و اطلاعات خودمان تمرکز می کنیم و از جنبه های مهم دیگر غافل می شویم. اینکه، برای ارزش آفرینی و تاثیرگذاری بر محیط، باید بتوانیم آنچه در مغزمان انباشته ایم را به خوبی به محیط اطراف (و دیگران) منتقل کنیم.

در دنیای امروزی، بخش اعظمی از تاثیرگذاری ما از طریق گفتگو یا نوشتن حاصل می شود. بدون این مهارت های ارتباطی، هر چقدر هم که برای خودمان حرفه ای و مغز متفکر باشیم، نمی توانیم حضوری سازنده و مفید و موثر در کنار دیگران داشته باشیم.




من برای تقویت مهارت های ارتباطی خودم تصمیم گرفتم که کتاب "seven challenges in communications" که متمم توصیه کرده را مطالعه کنم. برای این منظور، یک کانال تلگرامی ایجاد کردم تا بصورت روزانه ترجمه خودمانی مطالب کتاب را همراه با تصاویر و تمرین های جذاب در کانال بگذارم تا هر روز ذهنم با این مطالب درگیر باشد و مصداق های آن را در بین تعاملات روزانه ام جستجو کند و بتوان مطالب گفته شده را تمرین کرده و یاد بگیرد. در صورتی که چنین مطالبی می تواند برایتان مفید باشد، خوشحال می شوم که در این کانال عضو شده و مرا همراهی کنید.

در اینجا نمونه ای از پست های کانال را قرار می دهم:



آدرس کانال:     telegram:  @WeLearners

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۳
علی رسولی